بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
من صاحب که نه ، کاتب سیمرغم
زمانی قلم می زدم در آسمان سیمرغ
به عشق سیمرغ
اما حالا ...
چقدر شادم از ننوشتن !!!
از فرود ...
فرودی که انگار تازه بعد از نشستن دلیل نشستنش را یافت .
"محمد تو خود خوب می دانی که کوه قافی که بنا ساخته بودی ، ... یِ طاهر ی بود تا خسته دلان را به معشوقشان نزدیک نماید."
مگر قاف ساختنی است ؟!!! یا مگر معشوق آنقدر جذبه ندارد که من ... ؟!!!
استغفر لنا و ایاکم ...
اما سیمرغ ...
سیمرغ می خواست اصلا مرغ نباشد
می خواست تا نگاه می کند ببیند سیمرغ است
چه رسد به من !!! ... طاهری !!! یک آدم !!! آن هم نه به قدر و مقام "تو" و روح "تو"
به قدر کس دیگری که هنوز حتی نمی داند کجا ایستاده و کدام سنگ زیر پایش سفت است ؟! یا اصلا سنگی هست که زیر پایش باشد یا نه ...
می خواستم تا نگاه می کنیم زود بفهمیم بی شک این سی مرغ آن سیمرغ بود !
اما زود که چه عرض کنم ...
سالی گذشت ...
نه ، حتی بیشتر گذشت و ما به عوض سیمرغ ، سی مرغ شدیم !!!
درگیر مرغها شدیم ! درگیر اینکه نخستین کدام باشد و سی امین کدام !!!
درگیر اینکه مرغیم یا همراه ؟!!!
درگیر اینکه ...
آنقدر که حتی باورمان شد یکی سالار است !!!
مگر روح " الله " سالار می خواهد که بر آن شدید تا سالار سیمرغ را به آشیان خود ساخته اش بازگردانید ؟!!!
مگر سی مرغ سالار داشت ؟!!!
اصلا مگر صاحب داشت آسمان ؟!!!
سر تا پایش یکی بود ...
مغارب و مشارق و سهل و جبل و بر و بحرش ...
هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن ...
آمده بودیم که دل بکنیم از هر چه هست تا دل ببندیم به یکی ... همان یکی که نبودش نبود !!!
اما دل بستیم به مجاز و دنیایش ...
مگر حقیقت این عالم دل بستنی بود که مجازش باشد ؟!!!
...
کم کم فهمیدم گم شدم !!!
از آغاز راه و از تمام نگاههای دوخته بر اوج
نه حریم مانده بود نه حرمت
قلمها حرمت نداشتند و دلها حریم می شکستند
یکی نظر کرده بود و یکی باب الحوائج !!!
یکی زمین بود و دیگری آسمان !!!
یکی عرش بود و آن دیگر فرش !!!
یک کلام ...
هیچ کس آنی که باید ، نبود ...
یا شاید می خواست باشد اما نمی گذاشتند ...
دلها حرمت می شکستند و قلمها حریم نداشتند
وفا ندارد هیچ چیز این دنیای حقیقی حتی اگر به مجازش پناه برده باشد
حتی اگر در لابلای عصر ماشین و آهنگ و سنگ یک صدای آشنا شنیده باشد
اصلا مگر اینجا آشنا هم پیدا می شود ؟!!!
" دوستی می گفت که فریادی شنیده است
به گمانش آشنا آمده بود
و دویده بود
در پی صدا "
و خودش گفت " که انسان همواره عجول بوده "
و من و تو هم انسانیم !!! نیستیم ؟!!!
عجول و کم طاقت و بی حوصله
کدام لبیک این دنیا وفا دارد که دل در گروش ببندیم ؟!
اصلا مگر دنیا وفا دارد که لبیکش ... ؟!
آن هم به حکم قانون نانوشته من و تو !!!
این قانون من نبود که بمانم تا همیشه !
قانون من آن بود که باید تنها رفت ...
باید واحد شد تا به احد رسید
قانون من هم نبود ...
قانون نانوشته کائنات بود ...
اینکه کسی برای پرواز تو از قافله جا نمی ماند ...
اما ما می خواستیم بمانیم ...
نرویم ...
و این نابودی ما بود ...
رسم سی مرغ این نیست ...
سی مرغ باید برود ...
تا سیمرغ ...
حتی اگر در پایان هفت مرغ بمانند ...
همان سیمرغ است ...
این قانون عشقبازی عطار است حتی در قرن جت ها !!!
مگر سی مرغ از آغاز سی تن بودند که تا انتها سی تن بمانند ؟!!!
...
گفتید بریدم ...
از چه ؟!!!
از سیمرغ یا از سی مرغ ؟!!!
مگر می شود از خود برید ؟!!!
مگر می شود از روحی که در جان دمیده شده دل باز ستاند ؟!!!
اما مگر می شود دل در گرو دیگری بست و دل نکند ؟!!!
اصلا مگر رخصت دل بستن و نبریدن داری ؟!!!
رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
گفتید بریدم ...
از سیمرغ ... حاشاالله
از سی مرغ اما ... آری دل کندم ...
...
نه رشته تسبیح بودم که بگسلم و نه سالاری که از تخت شوکت زمین بخورم !!!
که کوچک ترین ذره ای بودم از خاک که شاید می توانست تسبیحی باشد در دست انسانی که می زید به امید "آدم" بودن ...
اما گمانم حتی تسبیح هم نشدم ... که شهادت دهم عشقبازی دستان تر یک عاشق را ...
...
سیمرغ مگر سقوط می کند که بمیرد ؟!!!
سیمرغ اوجی است که فرود و فراز است ... هست و نیست است ... بود و نبود است ...
مگر می شود بمیرد ؟!!!
بازگردم که بگویم عشق دوست مجاز بر نمی دارد ؟!!! مگر عشق ... اصلا درگیر حقیقت و مجاز است یا درگیر کلام من و تو ؟!!! عشق خود گویاست به همه همه همه ثانیه هایش ...
عشق تفسیر نمی خواهد ...
درس و کتاب نمی خواهد ...
دفتر و قلم نمی خواهد ...
ذره ای دل می خواهد که فقط بخواهد ... با تمام وجود کوچکش ... عاجزانه و خالصانه ...که عاشق باشد ...
همین !
...
سی مرغ مرهم از محرم می جست و ما از حرام !!!
سی مرغ پسند جانان می پسندید و ما پسند جان !!!
سی مرغ در پی درد بود و ما ... نه ! من ... مدام پی جوی درمان !!!
بازی ، وارونه پیش می رفت و ما به عوض شستن نگاههامان ، مدام ساعت را پشت و رو می کردیم تا فریب شنهایی را بخوریم که به جاذبه دوست تسبیح گو فرود می آمدند !!!
...
گفتید مرد این راه باید اوج گیرد از سر مانع و من خواستم اوج بگیرم ...
سیمرغ را که نه ...
بت خود ساخته سیمرغ را زیر پا نهادم ...
ویرانش نکردم ...
به عوضش تبر بر دوشش نهادم تا باور کنم عزیزی را رها کردم تا دیگر بتهایم ویران شود ...
نه به قدرت این دنیای مجازی بل به غیرت سیمرغی که در روحم مأمن گزیده است ...
یا لااقل امید دارم مأوا بگیرد ...
گفتید پرهای خودم را نسوزانم ... نشکنم ... مگر این بال از آن من است که هر زمان قصد برچیدن کنم ، رخصتم دهند ؟!!!
آنکه آسمان آفرید ... بال آفرید ... شوق پرواز آفرید ... عشق آفرید ... و بعد در روح خودش دمید تا زندگی که نه ، تا بندگی جریان بگیرد ...
و تا کن فیکونی دیگر جریان خواهد داشت ...
حتی اگر نباشم ...
حتی اگر نباشی ...
...
گفتید استراحت کنم ...
مگر عشقبازی خستگی بردار بود که خسته شوم ؟!!!
گفتید تمرکز کنم ...
مگر عاشق هوش و حواس می خواهد ؟!!!
یک جام شراب می خواهد ... یا حتی جرعه ای و بعد بدمستی ابدی ...
نخند ...
با تو هستم عاقل فرزانه !!!
به مستی و پیاله و جرعه و جامم نخند ...
هستیم را از جرعه شرابش به ودیعه دارم ...
والله ...
والله ...
والله ...
راست می گویم !!!
...
گفتید دردهایم را می دانید و از عذابهایم با خبر ...
اما نه دردی در جان من ریخته بود و نه در عذابی غوطه ور بودم
شما بسیار گفتید و من شنیدم و شنیدم و شنیدم ...
نخواستم با سکوت بروم و بی هدف
آغاز بی پایان نبود که پایان اینگونه در سکوت باشد !!!
...
و من هنوز بر سر پیمان خود هستم ...
نه با سی مرغ که با سیمرغ ...
و نه در مُقام که در هجرت !!!
هستم اگر می روم ...
گر نروم نیستم ...


