بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
کم کم داشتم دلواپست می شدم ... چشم به راهت مانده بودم تا در خانه ام را بزنی ... تا من بتوانم ، پا برهنه تا وسط وسط وسط خانه ات بدوم !!!
کم کم داشتم نگرانت می شدم ... نگران خودم ... نگران دلم !
دورادور صدای قدمهایت را می شنیدم که از کوچه معشوقه ما می گذشتی ... به همسایه هایم سلام می کردی ، احوال دلهایشان را می پرسیدی ، تا خانه دوست بدرقه شان می کردی ...
و می گذشتی ...
و می رفتی ...
و من تو را نمی دیدم !
کم کم داشتم از خودم ناامید می شدم ... و از زندگی ام ... از سکون ... و از بیدردی !
اما انگار اشتباه می کردم !
حالا تو ...
با یک دنیا ذهن پریشان ... با یک بغل فکر مشوش ... با یک سجاده چشم خیس ...
دوباره دستهایت را گشوده ای تا من خودم را به آغوشت بیندازم و درد بنالم ... و عشق بورزم ... و از نفسهایم ، از بودنم ، از هستیم ... لذت ببرم !
اما مثل همیشه با ترس !!!
یویلنا ! إنّا کنّا ظالمین ... یا الله !
یا علی


