بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
یک شب آرام بود ... ناآرام و وحشی و طوفانی ... از آن شبها که از هزار بار روز آفتابی ترند ... از آن شبها که سایبانت قرآن می شود به امید بخشش ... از آن شبها که قسم می دهی تک تک کسانی را که داری ٬ تا برسی به همان که بالاتر از عرش نشسته ... هر چند می دانی بالهایت پیش از رسیدن خاکستر خواهند شد ... درست لحظه ای که نام هزارمش را از یاد ببری ... و تو همیشه فراموشکار بودی !!!
یک شب بود ... از آن شبها که از هزار بار روز آفتابی ترند ... و تو تا پشت خانه خدا دویده بودی ... با پاهای برهنه ... مثل بشر حافی ... همان که آخر نفهمیدی به ضمه بخوانی اش یا به فتحه ... و هر چقدر فکر کردی تا داستان عریان بودن پاهایش را از لابلای سطر های کتاب عربی ات به یاد بیاوری ٬ نشد . و تو همیشه فراموشکار بودی !!!
یک شب بود ... از آن شبها که طوفانی اند و آفتابی ... و تو دخیل بسته بودی دلت را به دلش ... تا شاید یک لحظه از گوشه پنجره فولادش ٬ حتی دزدکی هم که شده نگاهت کند ٬ و تو چقدر دلت می خواست نگاهش را ببینی ... لابد خمخانه ای بود برای خودش که اینهمه خمار داشت ... حکماْ دلستانی بود که اینهمه دل ربوده بود ... گمانم یوسفی بود که اینهمه زلیخا گریبانچاکش بودند ... ! آنقدر محو چشمان دلربایش شدم که یادم رفت من اصلاْ چشمانش را ندیده ام !!! فقط حسرت دیدار داشتم اما ... دخیل بسته بودم به دلش که انگار حاجتم را که نه ... یا شاید هم ... نمیدانم دخیل بسته بودم که حاجتم را داد ... آنقدر غریب بود که تا صبح ضجه زدم ٬ پای ضریح که نه !!!... پاهایم سست رفتن بودند ... همان دم در نشستم ... آنچنان که نه حرمت میزبان بشکند و نه حیرت میهمان ... نشستم همان جا دم در ... پیاله گدایی نه در دستم ٬ که کنارم اشک می ریخت تا شاید دل سقا به رحم بیاید و با یک جرعه عطش سیرابش کند ... دلش رحم آمد گمانم . هر چند من هر از چندی تشنگی را از یاد می برم ... و من همیشه فراموشکار بودم !!!
یک شب بود ... از آن شبهای ناآرام که از هزار بار روز ٬ روشن ترند ... نحصی که نه ٬ برکت سیزده دامانم را گرفت و آنچنان کشید که پاره شد ، از پشت ! و من حتی نخواستم به استدلال این سند دامنم را پاک کنم از ننگ عشق سیزده ... اما همیشه مانده بودم چرا سیزده ؟! ... و مبهوت می پرسیدم آیا این هم مانند هر دیگری ، می شود دوازده + یک باشد ؟! ... و اگر آری ، دوازده کدام است و یک کدام ؟! آنقدر درگیر جواب معادله دوازده + یک شدم که فرقش با سیزده را بیابم که یادم رفت روزی عاشق نحصی اش ؛ یا نه ، دلباخته برکتش شدم ... و من همیشه فراموشکار شدم !!!
یک شب بود ... از آن شبهای آفتابی که وحشی اند ... پاهایم روی زمین بود اما دلم ... انگار در لابلای آتش اساطیری عشقی اساطیری می سوخت به امید خاکستری که از میانش ققنوسی برآید ... آنقدر که باورش شده بود خود ققنوس است ، بی خبر از آنکه حتی سلیمان را هم شانه به سر نبوده ... پاهایم روی زمین بود وقتی دلم هوایی شد ... شاید هم هواییش کردند ... آن هم نه آسمان اول و دوم و سوم ... آن هم نه لاهوت و ناسوت و ملکوت ... طمع بالاتر از عرش به جانم انداختند بی آنکه بگویند کجاست ... یا حتی راهش را نشانم دهند ... حتی توی دیوان سهراب ... در لابلای صفحات دفتر هفتم ... پرسان پرسان نشانی که داده بود هم منزلش را نیافتم ... دوست را می گویم ! وسوسه عرش ، وسوسه بالاتر از عرش در جانم ریخته بود ... و من انگار از یاد برده بودم عرش کجاست و فرش کجا ؟! و از یاد برده بودم حرف حرف الفبایی را که با یک عین و فاء زندگیم را زیر و رو می کرد ... و من همیشه فراموشکار بودم !!!
یک شب بود ... از آن شبهایی که آنقدر ناآرامند که روز و شبش در هم می آمیزد ... و تو هنوز متحیر بودی ... آنقدر سر به هوا بودی که گردنت خشکیده بود رو به آسمان ! ... هنوز جواب معمای سیزده را ، هنوز پاسخ چیستان عرش را توی مارپیچ های ابرها و لابلای خط خطی های صاعقه ها و بین رد پاهای پرندگانی که تنها لذت زندگیشان له کردن بادهای خشک شده ای بود که از لای خش خششان پیغام هزاران لیلا و مجنون به گوش می رسید ، را نیافته بودی که یکدفعه پای تن سر به هوایت ، به زمین گیر کرد و افتادی روی خاک ... سر تا پایت خاکی شد و تو که انگار یادت رفته بود هنوز ساکن خاکی ، حیران ، دنبال همانی می گشتی که به زمینت کوبیده بود ... گمانم یک کبوتر بود که با تیر کمان بچه همسایه زخمی شده بود ... خونش لابلای خاکهای سر تا پایت پاشیده بود و تو انگار ناگزیر ناپاک شده بودی ! ... نمی دانم از کجا ؟ اما انگار از آن بالا افتاده بود که فقط جواب سؤال تو را بدهد ... اما نمی شناختمش ... غریبه بود گویا ... مال این حوالی نبود ... لهجه عجیب و صوت غریبش ، مستت می کرد ... آفتاب سوخته بود چرده اش ... گمانم از حوالی ربذه آمده بود ! یا شاید از اهالی رد پای هاجری بود که هنوز جای پای لبهای خشکیده اش بین صفا و مروه جا مانده بود ... اما انگار سیراب زمزم بود ... و هنوز پرهای پروازش خاک آلود غربتی دیرینه بود ... و من حکماً فراموش کرده بودم هنوز جایی هست که در عطش زمزمش سیراب غربت شوی ... و من همیشه فراموشکار بودم !!!
یک شب بود ... از آن شبهایی که وحشیانه بیتاب آفتاب روزند ... و تو در هلهله پاسخ معمایت ، معمای عرش ، و هروله حکایت سیزده دست و پا می زدی ... که رهایت کردند با پاهای برهنه ... مثل بشر حافی ... همان که آخر نفهمیدی به ضمه بخوانی اش یا به فتحه ... با پاهای برهنه ... وسط بیابان و رعدی عاشقانه ... در جاده ای رو به خدا ... زیر سایه قرآن ... رهایت کردند تا یاد بگیری خودت باید راه بروی ... تنها ... با پای برهنه ... مثل بشر حافی ... همان که آخر نفهمیدی به ضمه بخوانی اش یا به فتحه ... و من راه رفتم ... چند قدم ... آهسته و با تردید ... ؛ آخر یقینم را پای درخت گندم ... آنجا که با شک طعم میوه ممنوعه را چشیدم ... جا گذاشته بودم ... چند قدم آهسته برداشتم ... آنقدر مردد بودم که اشکهایم به کمک آمدند تا پاهایم را دلداری دهند ... همانها که برهنه بودند ... مثل بشر حافی ... همان که آخر نفهمیدی به ضمه بخوانی اش یا به فتحه ... و من گمانم از یاد برده بودم که کسره ای هم هست و باید مراقب باشم تا از مقام بشر کسرم نکنند ... و من همیشه فراموشکار بودم !!!
یک شب بود ... ناآرام و وحشی و طوفانی مثل روز ... آهسته و تنها قدم می زدم ... روی خاک ! سر به هوا ... و مدام در پی جواب معادلات ذهنم بودم ... حتی ته استکانی که تفاله های جامانده از حس تشنگی ام ، گرد هم آمده بودند ... ! چه کسی فکرش را می کرد که آنجا ... میان همه شرابی که سیرابیت ، مهمان ته استکانشان کرد ؛ جوابت معادلاتت را می یابی ... و عاشق می شوی یکی را که با دوازده تای دیگر ، سیزده تو را می سازد و شیدایت می کند ... ولی تو باز هم فراموش کرده بودی بعد از سیزده ، باید سراغ چهارده رفت و حتی اصلاً خاطرت نبود قبل از یک ، صفری است که اگر نبود ، نبودی ... و تو همیشه فراموشکار بودی !!!
و امشب ... یک شب است ... ناآرام و وحشی و طوفانی ... از آن شبها که از هزار بار روز آفتابی ترند ... و تو با پاهای برهنه ... مثل بشر حافی ... همان که آخر نفهمیدی به ضمه بخوانی اش یا به فتحه ... دلت را به دلش دخیل بسته ای ... تا شاید یک لحظه ، حتی دزدکی هم شده نگاهت کند ، که اگر نکرد هم خرده ای نیست ، چه ، تو نادیده عاشق دیدگانش شدی ... و با دامان آلوده به ننگ محبت نحصی اش که نه ، برکت سیزده ، قصد سفر کرده ای به بالاتر از عرش ... هر چند دیگر خاک زمین و خون کبوتری که مال این حوالی نبود ، از سر و روی تو و بال او پاک شده ... رها و تنها ... تنها و رها ... ولی باز با تردیدی که ارمغان میراث آدم است ؛ و با مهِری که ته استکان یافتی اش تا مُهر سجده ات شود ، می روی تا زیر سایه قرآن ... خودش دستت را بگیرد و تا بالاتر از عرش پروازت دهد از میان دروازه محبت همان یکی و تو با همه فراموشکاریت ؛ گمانم دیگر یاد گرفته ای چگونه باید راه بروی ، این را از میان کلمات مبهمش می توان یافت ، آنجا که گفت : " أنا مدینه العلم و علی بابها "
یا علی


